حضرت از منا (نزدیک مکه)عبور می کرد دید بانویی گریه می کند و چند کودک در اطراف او نیز گریه می کنند امام نزدیک آن با نو رفت و علت گریه را پرسید او گفت: من پچند کودک یتیم دارم یک گاو داشتم زندگی آن ها را با شیر آن گاو تأمین می کردم اکنون آن گاو مرده است حضرت فرمود:آیا می خواهی آن گاو را زنده کنم آن بانو گفت:آری ای بنده خدا امام به کنار رفت و دو رکعت نماز خواند سپس دست به دعا بلند کرد و پس از دعا برخاستو کنار جسد گاو آمد فریاد کشید با چوبی به آن زد(یا با پای)بی درنگ گاو برخاست وقتی آن بانو آ« گاو را زنده دید صیحه زد فریاد کشید سوگند به خدای کعبه این آقا عیسی بن مریم
برچسب:
نویسنده: محمد رحمانی
تاريخ: جمعه
2 مهر
1395 ساعت: 18:15